هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

تولد

سلام عشقم  9 بهمن که رفتیم خونه مامان اکرم تا 18 بهمن اونجا بودیم تو پست قبلی گفتم که همون روز مهگل به دنیا اومد و ما هم برای دیدن اونا رفتیم ورامین تولد شما رو هم همون جا گرفتیم البته شب مهمونی دایی احمد که به مناسبت تولد دخترش برگزار می شد لطف کرد و اجازه داد که ما هم برای شما تولد بگیریم البته مهمونی دقیقا روز 16 بهمن یعنی تاریخ اصلی تولد شما بود خلاصه که تولد خوبی شد از طرفی هم مامان اکرم چون می دونست شما دوست داری لباس عروس بپوشی بنابراین برای شما دو تا لباس عروس دوخید(دوخت) یکی کوتاه و اون دومی بلند و سفید که البته شما عاشق دومی شدی و همش می گفتی حالا فقط مونده وساللاش(وسایلاش) وقتی پرسیدیم وسایلاش چی هستن گفتی کفش پاشنه ...
21 بهمن 1393

هول هولکی

سلام نفس اینارو همش دارم تند تند می نویسم که فقط تاریخاش از دستمون در نره  اول اینکه دو سه هفته پیش بابا علی و مادرجون ربابه چند روزی اینجا تو ویلای خودشون بودن و ما هم هر روز می رفتیم بهشون سر می زدیم و خلاصه حسابی خوش می گذشت تا اینکه متاسفانه بابا علی مریض شد و مجبور شدیم روز 24 دی بریم ورامین و بابا علی رو مستقیم بردیم بیمارستان البته الان خدار و شکر بهتر شده ما تا شنبه صبح اونجا بودیم و البته دو تا مهمونی هم رفتیم خونه دختر عموی مامان اکرم و خونه خاله مریم دختر عموی خودم اما خوب به علت وضعیت بابا علی حسابی نگران بودیم روز جمعه26 دی هم مامان اکرم سمنو پخت خلاصه بعد از اومدن ما از ورامین بابا علی هم از بیمارستان مرخص شد ...
8 بهمن 1393

اولین های هدیه

سلام عشقم این اولین تکلیف مدرسه البته بگم همون روز اول تکلیفت رو جاگذاشتی بعد من برات اوردم مهد روز 5 شنبه 27 اذر اولین هدیه یلدای هدیه اینم اولین عکس هدیه تو مهد عزیز دلم دیروز روز اول ربیع الاول روز تولد قمری تو بود تولدت مبارک باشه عشقم راستی شب یلدا رفتیم خونه مامان نرگس عمو جابر اینام بودن خیلی هم خوش ذشت عصر همون روزم رفتیم خونه عمه حدیقه پدرت سفره برای امام حسن داشتن که اونجا هم عمه ذلفا رو دیدی کلی بهت خوش گذشت امروز هم برای دوره رفتیم خونه دوستم که مامان پانیذ بود خاله بهجت که البته فامیل پدرت هم می شهکه کلی با پانیذ بازی کردین و اتیش سوزوندین دوستت دارم عشقم برای مهگلم سلام ع...
4 دی 1393

روزهای گذشته

سلام عشقم ببخش دیر به دیر مطلب می ذارم دلم می خواد زودتر بیام اما هر بال یه کاری پیش می یاد دختر قشنگم این روزها حسابی سر گرم هستی ماه پیش روز 28 ابان رفتیم ورامین و تا7اذر اونجا موندیم خیلی خوش گذشت رفتیم خونه زندایی مریم خونه خاله مریم دختر عموی من خلاصه حسابی تفریح کردیم چند روز قبل از این که بریم قرار بود از طرف مهد برین اردو اما چون هوا سرد بود نرفتین من فکر می کردم در این فاصله بچه هارو بردن اردو اما وقتی برگشتیم روز 10 اذر با دوستات رفتین الدو(اردو) ظاهرن خیلی هم لذت بردین چون هنوز هم بعضی وقتا شروع می کنی به تعریف کردن از مثلا می گی خاله فهیمه منو بغل کرد از سرسره پیچ پیچی سر خوردیم یا منو نرگس روی یه صندلی نشستیم اینم بگم م...
24 آذر 1393

عاشورا و تاسوعا

سلام عشقم امروز روز 11 محرم و ما امسال تا روز 9 محرم آمل بودیم و چند باری رفتیم تکیه محل پدرت و شما حسابی شیطونی کردی البته بگم دو دفعه اول زهرا هم بود اما دفعه آخر دیگه اونا نبودن روز تاسوعا هم ساعت 10 صبح حرکت کردیم به سمت ورامین و دیروز یعنی عاشورا بعد از نهار برگشتیم معمولا اینجوری نمی ریم ورامین اما این بار چون دوست پدر همراهمون بود زود برگشتیم اما همین که برای مراسم این دو روز اونجا بودیم خیلی خوب بود خیلی از فامیلا رو هم تو این دو روز دیدیمالبته مثل فیلمی که روی دور تند باشه همه چیز تند تند اتفاق می افتاد دوستتتتتتتتتت دارم مراسم حلیم پزی پخش کردن حلیم هدیه و زهرا روز منسوب به حضرت علی اصغر هدیه خان...
14 آبان 1393

روایت تصویر

سلام عشقم این بار فقط چند تا عکس دارم خواب هدیه دو ساعت قبل از رسیدن مهمونا  بازی پدر و فرزند(تناسی) هنر عکاسی مادر با لباسهایی که مامان اکرم دوزیده  کوتاه کردن موی هدیه امروز21 ابان 93 دوستت دارم عشقم ...
14 آبان 1393

روزهای خوب کودکی

سلام عشقم این مدت حسابی در گیر بودم و نتونستم به وبلاگت سر بزنم چون مامان اکرم و بابا سعید تقریبا 10 روزی اینجا بودن البته همش خونه ما نبودن ویلای مادرجون ربابه بودن که تازه خریده چند روز طول کشید تا تمیزش کنیم و وسایل و جور کنیم دیروز مادرجون و بابا علی اومدن  و مامان اکرم و بابا سعید رفتن دایی صادق هم فعلا نقش تاکسی رو داره اونارو میاره اینارو میبره خلاصه مشغول واسه خودش دختر گلم تو این چند روز عید غدیر و بعد هم روز کودک اومد و رفتو روز کودک از مهد یک عروسک کوچولو گرفتی و بعد هم برای نهار رفتیم رستوران روز عید غدیر هم که از صبح تا شب پیش مامان اکرم و بابا سعید بودیم البته اون روز جشن نامزدی خاله زیبا دختر عمه عزیزم بود که متاسفا...
26 مهر 1393

یک روز خیلی خاطره انگیز

سلام عشقم روز شنبه وقتی از مهد کودک برگشتی همراه پدرت یه ساک بود ژر از کتاب که مربی بهش گفته بود کتابارو جلد کنید و دوباره برگردونید مهد من و پدرت هم دیروز تو راه برگشت از خونه مامان نرگس که برای تبریک عید قربان رفته بودیم رفتیم و برات جلد و برچسب خریدیم و چشمت روز بد نبینه به یاد قدیم ندیما نشستیم به جلد کردن کتابا اما اخه از اون جلدا نبود که همش خودش به همه چیز می چسبید قدیما که اینجوری نبود جونم برات بگه مصیبتی بود که نگو ونپرس اول خودم تنهایی شروع کردم بعد دست به دامن پدرت شدم و درنهایت هم کل خونه پر شده بوداز کاغذ و پلاستیک چسکونکی(چسبونکی) و کلی اشغال دیگه اما بلاخره تموم شد و نتیجه هم ای بدک نبود اینم بگم دیروز برای م...
14 مهر 1393

برای مهگل

سلام عزیز عمه دیروز با مامان جونت صحبت کردم  خدار و شکر اسباب کشی کردن به خونه جدید و همه چیز رو به راه شده راستی مامانی گفت که دو روز که تکون خوردن شما رو حس می کنه الهی که عمه دورت بگرده که حالا دیگه حسابی خودنمایی می کنی عشقم منتظرتم زود به دنیا بیا  بوسسسسسسسسس  
12 مهر 1393

دختر مهندس من

سلام عشقم راستش رو بخوای من و ژدرت دوست داریم شما یه رشته هنری رو دنبال کنی تا مثل ما رشته فنی اما تا حالا که موفق نشدیم عکسارو ببین دیدی تمام اینار و بدون کمک من یا پدرت درست کردی اینم ِژست های جدید دخترم دو تا لباس اخری رو مامان اکرم دوخته   اینم هدیه ای که برای صدری دوستت بردی مهد کودک البته مثل همین و چون از همه چی دو تا خریدم یکی برای تو یکی برای صدری ...
12 مهر 1393